تبليغاتX
يه غريبه أشنا
يكي بود يكي نبود غير از خدا
نمیدونم !!! از وقتى اومدم اینجا فهمیدم که هیچى نمیدونم مثلا: نمیدونم چرا ما چندین هزار سال تاریخ داریم و ازش حرف میزنیم و بهش افتخار میکنیم ولى اینا با دویست سال تاریخشون، موزه و پارکهای تاریخی زیادی دارن؟ نمیدونم چرا ما هشت سال تو کشورمون جنگ داشتیم و کلى مجروح و معلول ناشى از جنگ داریم ولى عوضش اینا تمام امکانات و وسایل راحتیه ویلچر نشینان رو تو همه جا تدارک دیدن؟ نمیدونم چرا مردای ما با دیدن مانتوی کوتاه به گناه میفتن و برای کمک به آقایون باید پلیس بزاریم سر چهار راه، مانتو رنگی هارو بگیره ، ولى مردای اینجا از دیدن این همه خانومای نیمه برهنه به گناه که نمی افتند هیچ ،نگاه هم نمیکنن؟ نمیدونم چرا ما اول، سن و تحصیلات ومدل ماشین و آدرس خونه و دین رو میپرسیم بعد دوست میشیم ولى اینا اول باهات دوست میشن بعدا هم، همه اینهارو نمی پرسن؟ نمیدونم چرا ما همه میخواهیم حال هم رو بگیریم و به هم ضده حال بزنیم، به هم بپریم و زیراب هم رو بزنیم، ولى اینجا همه خوشحال هستن و به هم احترام میزارن و با لبخند از هم عبور میکنند؟ نمیدونم چرا ما از ده سالگى به فکر کنکور و دانشگاه هستیم و خودکشى میکنیم درس بخونیم کنکور بدیم که آیا بریم دانشگاه یا نه و بعدشم کار گیرمون نیاد، ولى اینا تفریحشون رو میکنن بعد یا میرن دانشگاه(به سادگی) یا نه، ولى زودم کار پیدا میکنن؟ نمیدونم چرا ما به سختى درس میخونیم تو دانشگاه ولى آخرش یه پایان نامه مینویسیم که فقط تو کتابخونه خاک میخوره ولى اینا ازش استفاده میکنن؟ نمیدونم چرا وقتى یه اتفاق علمى تواینجا رخ میده میگن دانشمندان کانادا کشف بزرگی کردن، در صورتى که اکثرا ایرانى هستن؟ نمیدونم چرا ما این همه غذا تو صبحونه و ناهار و شاممون میخوریم زنده هستیم و اینها هم که یه ذره غذای آماده و ساندویج و سالاد میخورن زنده هستند و نمیمیرند؟ نمیدونم چرا ما به ۶۰ که میرسیم منتظر مرگ میشینیم و همه چیزو تعطیل می‌کنیم ولی‌ پیر مرد و زنهای ۸۰ الی‌ ۹۰ ساله اینجا تو اجتماع فعال هستن؟ نمیدونم چرا ما هیچکدوم نژاد پرست نیستیم،ولی‌ از عربها و چینی‌‌ها و هندیها بدمون میاد و هیچکدوم رو قبول نداریم؟ نمیدونم چر ا ما پولهامونو جمع میکنیم تا ماشین و خونه و زمین بخریم ،ولى اینا پولاشونو جمع نمیکنند و اگرهم بکنند باهاش میرن تفریح میکنند؟ نمیدونم اینا که جزو کشورهای صنعتى هستن چرا مردمش با دوچرخه میرن اینور و اونور ولى ما نمیتونیم از دود ماشینها نفس بکشیم؟ نمیدونم چرا واسه ما اتوبوس سوار شدن زشته ولی‌ اینجا همه سوار میشن؟ نمیدونم چرا ما جزو کشورهای در حال توسعه هستیم ولى اینا همش دارن توسعه پیدا میکنن؟ نمیدونم چرا دولت اینا انقدر خوشحاله که ازش انتقاد بشه تا بتونه خودشو اصلاح کنه ولى دولت ما اینقدر ناراحت؟ نمیدونم چرا ما این همه امام وامامزاده داریم و تو المپیک ازشون توسل گرفتیم و دو تا مدال اوردیم ولى اینا هیچى ندارن و تلاش میکنن و کلى مدال میارن؟ نمیدونم چرا ما وقتى قیمت خونمون یه شبه سه برابر میشه خدا رو هم شکر نمیکنیم ولى آقای " گرد" وقتى قیمت خونش رفته بالا هفته اى دو روز میاد به صورت داوطلبانه(صلواتی خودمون) و مجانى برای ساختن خونه فقیرا کمک میکنه!!؟ نمیدونم چرا اینجا همه خوبن مگه اینکه خلافش ثابت بشه ولى توی کشور ما باید خودمونو بکشیم که بگیم بیگناهیم؟ نمیدونم،چرا هر سال سالگرد جنگ رو میگیرن ولى وقتی یه نفر اینجا ، تعداد کشته شدگان جنگ ایران و عراق رو ازم پرسید بازم نمیدونستم؟ و اخر اینکه نمیدونم چرا ما همه میریم بهشت و همه اینا میرن جهنم !!!! برگرفته از وبلاگ http://b00ran.persianblog.ir/ نمیدونم های زیادی که هنوز به ذهنم نرسیده شاید روزی دیگر
+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 8:1  توسط دور از خانه  | 

هی بازیگر! گریه نکن! ما همَمون مثل همیم صبحا که از خواب پا میشیم نقاب به صورت می زنیم یکی معلم میشه و یکی میشه خونه بدوش یکی ترانه ساز میشه یکی میشه غزل فروش کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورتای ماس گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداس هر کسی هستی یه دفه قد بکش از پشت نقاب از رو نوشته حرف نزن، رها شو از پیله خواب نقش یک دریچه رُ رو میله قفس بکش برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش کاشکی می شد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس تنها برای یک نگاه، حتی برای یک نفس تا کی به جای خود ما نقابه ما حرف بزنه؟ تا کی سکوتو رج زدن نقش نمایش منه؟ هر کسی هستی یه دفه قد بکش از پشت نقاب از رو نوشته حرف نزن، رها شو از پیله خواب نقش یک دریچه رُ رو میله قفس بکش برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش می خوام همین ترانه رُ رو صحنه فریاد بزنم نقابمو پاره کنم، جای خودم داد بزنم
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 13:21  توسط دور از خانه  | 

اشتباه را محکوم کن، نه آنکه اشتباه از او سر زده . «شکسپیر» ***************************** اشتباهات انسانهای بزرگ قابل احترام است . زیرا ثمر بخش تر از حقایق انسانهای کوچک است. «فردریش نیچه»
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 16:28  توسط دور از خانه  | 

اصل ترانه به زبان ترکی

سروده شده در تاریخ پانزدهم مهرماه 1335

 

فیکریندن گئجه لر یاتا بیلمیرم

بو فیکری باشیمدان آتا بیلمیرم

دئییرم چون سنه چاتا بیلمیرم

                            آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

                           هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

اوزوندور هیجرینده قارا گئجه لر

بیلمیرم من گئدیم هارا گئجه لر

ووروبدور قلبیمه یارا گئجه لر

                               آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

                             هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

یادیما دوشنده آلا گوزلرین

گویده اولدوزلاردان آلام خبرین

نئیله ییم کسیبدیر مندن نظرین

                                آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

                                   هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

آیریلیق دردینی چکمه ین بیلمز

یاردان آیری دوشن گوز یاشین سیلمز

دئییرلر اینتظار خسته سی اولمز

                              آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

                           هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

نئجه کی ائلیمدن آیری دوشندن

سورار بیربیرینی گوروب بیلندن

حسرتله سیزلار یار داییم بو غمدن

                              آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

                             هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

ایل لردی اوزاقام آرخام ائلیم دن

بلبلم دوشموشم آیری گولوم دن

جور ایله آییریب شیرین دلیم دن

                                  آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

                              هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

اوولوبدور بیگانه یاریم_ یولداشیم

غریبه ساییلیر سئوگیم – سیرداشیم

بوجاوان چاقیمدا آغاردیب باشیم

                                آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

                            هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

منی آغلاداندان گولوش ایسته رم

آیری دوشنیمله گوروش ایسته رم

حصاری ییخماقا یوروش ایسته رم

                              آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

                             هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

سئوگیلیک اولوبدور شانی فرهادین

سئوگی سی هاردادیر ،هانی فرهادین

دییه ره ک چیخاجاق جانی فرهادین

                             آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق

                           هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 13:44  توسط دور از خانه  | 

در روزهای کهن؛هنگامی که نخستين لرزش سخن به لبهايم آمد؛از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم((خداوندگارا؛من بنده توام.اراده پنهان تو قانون من است و تا ابد تو را فرمان بردارم.))

اما خدا پاسخی نداد؛و مانند طوفانی سهمگين گذشت.

آنگاه پس از هزار سال از کوه مقدس بالا رفتم و باز با خدا گفتم((آفريدگارا؛من آفريده توام.تو مرا از گل ساختی و من همه چيزم را از تو دارم.))

اما خدا پاسخی نداد و مانند هزار بال تيز پرواز گذشت.

آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم((ای پدر؛من فرزند توام.تو با رحمت و محبت مرا به دنيا آوردی.ومن با محبت و عبادت ملکوت تو را به ارث می برم.))

اما خدا پاسخی نداد و مانند مهی که تپه های دوردست را می پوشاند گذشت.

آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم(( خدای من؛ای آرمان و سرانجام من؛من ديروز توام و تو فردای منی.من ريشه توام در خاک و تو گلاله منی در آسمان؛و ما با هم در برابر خورشيد می باليم.))

آنگاه خدا بر من خميد ودر گوشم سخنان شيرينی به نجوا گفت؛و مانند دريايی که جويباری را در بر می گيرد مرا دربرگرفت.

و هنگامی که به دره ها و دشت ها فرود آمدم خدا هم آنجا بود.

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 18:52  توسط دور از خانه  | 

تو چه زیبا بودی

در همان لحظه کوتاه و بزرگی که تو را حس کردم

تو چه زیبا بودی

...

من در آن ثانیه ها

به درون تو  و  دنیای تو پرواز کنان

همه جا را دیدم

از تولد تا مرگ

و در این بین فقط

تو چه زیبا بودی...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 14:37  توسط دور از خانه  | 

مرغ سحر

 

مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه تر کن

ز آه شرر بار ، این قفس را

بر شکن و زیر زبر کن

بلبل پر بسته ز کنج قفس درا

نغمه آزادی نوع بشر سرا

وزنفسی عرصه این خاک توده را

پر شرر کن

ظلم ظالم ، جور صیّاد

آشیانم ، داده بر باد

ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت

شام تاریک ما را سحر کن !

نو بهار است ، گل به بار است

ابر چشمم ، ژاله بار است

این قفس ، چون دلم ، تنگ و تار است .

شعله فکن در قفس ای آه آتشین

دست طبیعت گل عمر مرا مچین !

جانب عاشق نگه ای تازه گل ، از این

بیشتر کن ! بیشتر کن ! بیشتر کن !

مرغ بیدل ، شرح هجران ،

مختصر ، مختصر کن !

شعر از : ملک الشعراء بهار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 14:18  توسط دور از خانه  | 

شاخه ای تکیده؛ گل ارکیده با چشمای خسته ؛ لبهای بسته

غم توی چشماش آروم نشسته شکوفه شادیش از هم گسسته آه

آشنای درده؛ خورشیدش سرده؛ تو قلب سردش غم لونه کرده

مهتاب عمرش در پشت پرده؛ هر ماه سالش پائیز سرده آه

دستای ظریفش تو دست مادر؛ پیکر نحیفش چون گل پرپر از محنت و درد آروم نداره ؛

سایه سیاهی رو بخت شومش؛ ارکیده تنهاست زیر هجومش طوفان درد پایون نداره...

دست من و تو می تونه با هم قصری بسازه با رنگ شبنم

شکوفه ای که غمگین و سرده ؛ گل ارکیدست نمیره کم کم

بیا نذاریم گل ارکیده ؛ گلی که چهرش پاک و سپیده

که توی پائیز شاخه بیده ؛ بهار ندیده ؛ بمیره کم کم


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 10:45  توسط دور از خانه  | 

نگو طفلی دل سپرده
یه نفر دلش رو برده
بگو چون عاشق قلبش
تابحال از غم نمرده
میدونی زندگی سخته
بار حرف زور زیاده
اون کسی برده که قلبش رو
به دست غم نداده
نگو طفلکی منم من
من شهامتم زیاده
هیچ کسی هنوز تو دنیا
مثل من که دل نداده
مثل پرواز پرنده
توی قلب آسمونها
من دلو به عشق سپردم
توی قلب کهکشونها
پر زدم من توی چشمات
با تو من پرواز کردم
من از پایان می ترسیدمو
آغاز کردم

نگو طفلی دل سپرده
یه نفر دلش رو برده
بگو چون عاشق قلبش
تابحال از غم نمرده
میدونی زندگی سخته
بار حرف زور زیاده
اون کسی برده که قلبش رو
به دست غم نداده
نگو طفلکی منم من
من شهامتم زیاده
هیچ کسی هنوز تو دنیا
مثل من که دل نداده
مثل پرواز پرنده
توی قلب آسمونها
من دلو به عشق سپردم
توی قلب کهکشونها
پر زدم من توی چشمات
با تو من پرواز کردم
من از پایان می ترسیدمو
آغاز کردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 12:52  توسط دور از خانه  | 

با همه ي بي سر و ساماني ام
 باز به دنبال پريشاني ام
طاقت فرسودگي ام هيچ نيست
 در پي ويران شدني آني ام 
دلخوش گرماي كسي نيستم
 آماده ام تا تو بسوزاني ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو كمي عشق بنوشاني ام
ماهي برگشته ز دريا شدم
تا كه بگيري و بميراني ام
خوبترين حادثه مي دانمت
خوبترين حادثه مي داني ام
حرف بزن ابر مرا باز كن
 ديرزماني است كه باراني ام
 حرف بزن حرف بزن سالهاست
 تشنه ي يك صحبت طولاني ام

                                                محمدعلی بهمنی

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 10:29  توسط دور از خانه  |