اصل ترانه به زبان ترکی
سروده شده در تاریخ پانزدهم مهرماه 1335
فیکریندن گئجه لر یاتا بیلمیرم
بو فیکری باشیمدان آتا بیلمیرم
دئییرم چون سنه چاتا بیلمیرم
آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
اوزوندور هیجرینده قارا گئجه لر
بیلمیرم من گئدیم هارا گئجه لر
ووروبدور قلبیمه یارا گئجه لر
آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
یادیما دوشنده آلا گوزلرین
گویده اولدوزلاردان آلام خبرین
نئیله ییم کسیبدیر مندن نظرین
آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
آیریلیق دردینی چکمه ین بیلمز
یاردان آیری دوشن گوز یاشین سیلمز
دئییرلر اینتظار خسته سی اولمز
آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
نئجه کی ائلیمدن آیری دوشندن
سورار بیربیرینی گوروب بیلندن
حسرتله سیزلار یار داییم بو غمدن
آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
ایل لردی اوزاقام آرخام ائلیم دن
بلبلم دوشموشم آیری گولوم دن
جور ایله آییریب شیرین دلیم دن
آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
اوولوبدور بیگانه یاریم_ یولداشیم
غریبه ساییلیر سئوگیم – سیرداشیم
بوجاوان چاقیمدا آغاردیب باشیم
آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
منی آغلاداندان گولوش ایسته رم
آیری دوشنیمله گوروش ایسته رم
حصاری ییخماقا یوروش ایسته رم
آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
سئوگیلیک اولوبدور شانی فرهادین
سئوگی سی هاردادیر ،هانی فرهادین
دییه ره ک چیخاجاق جانی فرهادین
آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
در روزهای کهن؛هنگامی که نخستين لرزش سخن به لبهايم آمد؛از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم((خداوندگارا؛من بنده توام.اراده پنهان تو قانون من است و تا ابد تو را فرمان بردارم.))
اما خدا پاسخی نداد؛و مانند طوفانی سهمگين گذشت.
آنگاه پس از هزار سال از کوه مقدس بالا رفتم و باز با خدا گفتم((آفريدگارا؛من آفريده توام.تو مرا از گل ساختی و من همه چيزم را از تو دارم.))
اما خدا پاسخی نداد و مانند هزار بال تيز پرواز گذشت.
آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم((ای پدر؛من فرزند توام.تو با رحمت و محبت مرا به دنيا آوردی.ومن با محبت و عبادت ملکوت تو را به ارث می برم.))
اما خدا پاسخی نداد و مانند مهی که تپه های دوردست را می پوشاند گذشت.
آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم(( خدای من؛ای آرمان و سرانجام من؛من ديروز توام و تو فردای منی.من ريشه توام در خاک و تو گلاله منی در آسمان؛و ما با هم در برابر خورشيد می باليم.))
آنگاه خدا بر من خميد ودر گوشم سخنان شيرينی به نجوا گفت؛و مانند دريايی که جويباری را در بر می گيرد مرا دربرگرفت.
و هنگامی که به دره ها و دشت ها فرود آمدم خدا هم آنجا بود.
تو چه زیبا بودی
در همان لحظه کوتاه و بزرگی که تو را حس کردم
تو چه زیبا بودی
...
من در آن ثانیه ها
به درون تو و دنیای تو پرواز کنان
همه جا را دیدم
از تولد تا مرگ
و در این بین فقط
تو چه زیبا بودی...
مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار ، این قفس را
بر شکن و زیر زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس درا
نغمه آزادی نوع بشر سرا
وزنفسی عرصه این خاک توده را
پر شرر کن
ظلم ظالم ، جور صیّاد
آشیانم ، داده بر باد
ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن !
نو بهار است ، گل به بار است
ابر چشمم ، ژاله بار است
این قفس ، چون دلم ، تنگ و تار است .
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین !
جانب عاشق نگه ای تازه گل ، از این
بیشتر کن ! بیشتر کن ! بیشتر کن !
مرغ بیدل ، شرح هجران ،
مختصر ، مختصر کن !
شعر از : ملک الشعراء بهار
شاخه ای تکیده؛ گل ارکیده با چشمای خسته ؛ لبهای بسته
غم توی چشماش آروم نشسته شکوفه شادیش از هم گسسته آه
آشنای درده؛ خورشیدش سرده؛ تو قلب سردش غم لونه کرده
مهتاب عمرش در پشت پرده؛ هر ماه سالش پائیز سرده آه
دستای ظریفش تو دست مادر؛ پیکر نحیفش چون گل پرپر از محنت و درد آروم نداره ؛
سایه سیاهی رو بخت شومش؛ ارکیده تنهاست زیر هجومش طوفان درد پایون نداره...
دست من و تو می تونه با هم قصری بسازه با رنگ شبنم
شکوفه ای که غمگین و سرده ؛ گل ارکیدست نمیره کم کم
بیا نذاریم گل ارکیده ؛ گلی که چهرش پاک و سپیده
که توی پائیز شاخه بیده ؛ بهار ندیده ؛ بمیره کم کم
نگو
طفلی دل سپرده
یه نفر دلش رو برده
بگو چون عاشق قلبش
تابحال از غم نمرده
میدونی زندگی سخته
بار حرف زور زیاده
اون کسی برده که قلبش رو
به دست غم نداده
نگو طفلکی منم من
من شهامتم زیاده
هیچ کسی هنوز تو دنیا
مثل من که دل نداده
مثل پرواز پرنده
توی قلب آسمونها
من دلو به عشق سپردم
توی قلب کهکشونها
پر زدم من توی چشمات
با تو من پرواز کردم
من از پایان می ترسیدمو
آغاز کردم
نگو طفلی دل سپرده
یه نفر دلش رو برده
بگو چون عاشق قلبش
تابحال از غم نمرده
میدونی زندگی سخته
بار حرف زور زیاده
اون کسی برده که قلبش رو
به دست غم نداده
نگو طفلکی منم من
من شهامتم زیاده
هیچ کسی هنوز تو دنیا
مثل من که دل نداده
مثل پرواز پرنده
توی قلب آسمونها
من دلو به عشق سپردم
توی قلب کهکشونها
پر زدم من توی چشمات
با تو من پرواز کردم
من از پایان می ترسیدمو
آغاز کردم
با همه ي بي سر و ساماني ام
باز به دنبال پريشاني ام
طاقت فرسودگي ام هيچ نيست
در پي ويران شدني آني ام
دلخوش گرماي كسي نيستم
آماده ام تا تو بسوزاني ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو كمي عشق بنوشاني ام
ماهي برگشته ز دريا شدم
تا كه بگيري و بميراني ام
خوبترين حادثه مي دانمت
خوبترين حادثه مي داني ام
حرف بزن ابر مرا باز كن
ديرزماني است كه باراني ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ي يك صحبت طولاني ام
محمدعلی بهمنی